psychology تجربه و تحلیل کوچینگ

کوچینگ کار می‌کند؛ من کالبدشکافی‌اش کردم!

یا صندلی‌ای که لازم نبود روی آن شکمم را بدهم تو!

من، نویسنده‌ی این کلمات، روزی یک «مراجع» بودم.

تمامِ زندگی‌ام تا قبل از آن، شبیه به زمین جنگ گلادیاتورها بود؛ همیشه در حال جولان دادن، همیشه در حال دفاع یا حمله.

اما یک روز، روی صندلیِ مراجعِ یک جلسه کوچینگ آرام گرفتم. صندلی‌ای که با بقیه صندلی‌های دنیا فرق داشت. آنجا لازم نبود صاف بنشینم یا شکمِ نداشته‌ام را تو بدهم تا خوب‌تر دیده شوم. در آن اتاق، کوچِ من فضایی ساخت که زره‌ام خودبه‌خود از تنم افتاد. آنجا برای اولین بار فهمیدم کوچینگ یعنی چه؛ یعنی کسی کنارت هست که نه قضاوتت می‌کند و نه می‌خواهد از تو قهرمان بسازد. فقط هست تا تو، خودِ واقعی‌ات باشی.

«هرگز چیزی را در این اتاق زیباتر از آنچه هست، جلوه نده!»

من واقعی بودم و «واقعیت»، در آن فضا (آنچه ما در کوچینگ به آن Presence (حضور) می‌گوییم)، بین من و کوچِ صبورم جاری شد. در میانه همان جلسات بود که به یک چیز ایمان آوردم: کوچینگ کار می‌کند!

اما این برای منِ عاصی کافی نبود.

باید می‌فهمیدم «چطور» کار می‌کند. دلم می‌خواست مثل کودکی‌هایم، پیچ‌گوشتیِ مامان را از کشوی آشپزخانه کش بروم و بیایم سر وقتِ کوچینگ. پیچ‌هایش را باز کنم، دل و روده‌اش را بریزم بیرون و تماشا کنم چرخ‌دنده‌هایش چطور به هم چفت می‌شوند.

دو سال پیش، وقتی دوره سطح ۱ تربیت کوچ را شروع کردم، اصلاً برای کوچ شدن نیامده بودم، اما کوچینگ راهی جز این برایم نگذاشت.

حالا که بر مسند کوچ تکیه می‌زنم، می‌دانم که گوش دادن واقعی فقط شنیدنِ کلمات نیست؛ گوش دادن به آن گلادیاتوری است که خسته شده و می‌خواهد سلاحش را زمین بگذارد. من امروز چشم و گوشِ مراجعینی هستم که مثل دو سال پیشِ من، دنبالِ «واقعیتِ عریان خودشان» می‌گردند.

امروز، در دنیای «ویسان»، مرا با عنوان «کوچ و طراح روایت» می‌شناسند.

کوچ و طراح روایت، و دانشجوی سطح ۲.

چیزی نمانده تا مدرک جدیدم را بگیرم و هنوز هم بر همان یک چیز استوارم: کوچینگ کار می‌کند.

من این روزها دست به قلم شده‌ام تا از این «کار کردن» و از این «کوچینگ اصیل» بیشتر بنویسم.